فرزند گمشده سلسله پهلوی روایتی از تغییر دین نفی سلطنت و زندگی پنهانی داوود اسلامی
مقدمه:
در زمان تولد طبق آیین مسیحیت متولد شده و غسل تعمید مسیحی شده است علی پاتریک پهلوی اسامی فرزندانش را به ترتیب از قرآن انتخاب کرده: محمد، یونس، هود و داوود وی در ۱۸ سالگی به خواست خود دربار پادشاهی ایران را ترک میکند و برای تحصیل در رشته الهیات به امریکا سفر میکندبعدها به ایران برمیگردد و از طریق “بهمن حجت کاشانی” با “آیت الله ملایری” آشنا میشود و نزد او ۱۲ سال قرآن میاموزد او به همراه همسرش و به خواست خود مسلمان شده و ختنه میکند. او گرایشات افراطی مذهبی و اسلامی داشته و هرگز دوست نداشته جزو خاندان پادشاهی ایران باشد وداشتن القاب پادشاهی و “والا حضرتی” را دوست نداشته است “سونیا” همسر علی پاتریک بعد از بازگشت به ایران مجددا با وی عقد شرعی میکنند و سونیا چادر نماز سر میکند. از آن پس در منزلشان هیچ مردی را راه نمیدادند علی پاتریک از همه کناره گیری کرده و مرتب نماز میخواند و خمس و زکات میدادرفیق نزدیک وی “بهمن حجت کاشانی” نقشه شوم ترور شهبانو فرح، شاه و … داشته که توسط ساواک شناسایی و خنثی میشود. در همین حین از منزل علی پاتریک چندین اسلحه، وسیله انفجاری و مهمات، یک جلد قرآن و وسایل نماز او یافت شده و او بازداشت میشودوی با وساطت مادر بزرگش “تاج الملوک” آزاد میشود و پس از آزادی درخواست میکند که نام خانوادگیش از “پهلوی” به “اسلامی” تغییر کند که سریعا از جانب دربار شاهنشاهی پذیرفته میشود او بصورت شبه تبعید به کلاله گرگان فرستاده میشود و تا اسفند ماه سال ۱۳۶۱ در ایران زندگی میکندوی در سالهای قبل از شورش ۵۷ یک بار با پاسپورتی با نام جعلی “اسلامی اصل” به مکه میرود او معتقد بود که انقلاب بهمن ۵۷ یک انقلاب مردمی بوده. شاه و اطرافیان دربار همه دزد بودند و میگوید از زمانی که مسلمان شدم دیگر به دربار نرفتم. او معتقد بود که شاه مخالف روحانیون بود و میخواست “ملت مسلمان ایران” را عوض کند او با آیت الله طالقانی و پسندیده دوست بوده و آیت الله قمی و چندین آیت الله دیگر را میشناخته بعد از انقلاب یکبار میخواستند او را دستگیر کنند که آیت الله گیلانی به خمینی گفت فلانی (او) بی گناه است و خمینی دست خطی مینویسد که او را رها کنندوی در مصاحبه ای گفته بود: من علاقه ای به شاه شدن ندارم و من شاه بشو نیستم. شاه کسی است که به مردم زور میگوید. همیشه گفته ام که اگر سلطنت را به من میدادند من میگفتم نه. من وجدان دارم، شاه هرچقدر هم که آدم حسابی باشد بخاطر دربار کور میشود. بعدها میگوید:الان که در دهکده دور افتاده ای در سوئیس هستم همه آلمانی صحبت میکنند و من آلمانی بلد نیستم. اما خدا را شکر که مسلمان هستم، البته نه مسلمان ظاهری! او معتقد است که تاریخ اتفاق افتاده و نمیتوان تاریخ را از دوباره ساخت، اما “خدا نکند که پهلوی ها برگردند






